X
تبلیغات
تقدیم به تو

تقدیم به تو

نه عشق است،نه علاقه!و نه حتی عادت؛حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست

عشقم برگشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 16:5  توسط ساناز  | 

انگاردر صدایت کدئین تزریق کرده
که وقتی با من حرف میزنی
دردهایم را تسکین میدهی …

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 22:17  توسط ساناز  | 

نمیدونم چشه

نه زنگی نه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 12:20  توسط ساناز  | 

انگار نه انگار...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 16:44  توسط ساناز  | 

همه چی توکل به خدا...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 19:16  توسط ساناز 

اینم از ساعت ۱.۳۰ زنگ زدنش...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 21:6  توسط ساناز 

4روزه رفته شمال

فردام نمیاد...

نیاد...

4روزه که رفته 2بار زنگ زده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 16:14  توسط ساناز  | 

ببینم اصلا تو دوس داشتنه منو باور میکنی؟

اصلا تو منو دوس داری؟

من خیلی خیلی برام مهمه که تو  دوسم داشته باشی ها   

زود زود زود جواب بده

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 19:28  توسط ساناز  | 

الان حرف زدیم 

بهش گفتم چه غذایی دوس داری 

گفت خورشت بادمجون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 19:25  توسط ساناز  | 

تو را به اندازه ي تمام اندازه ها دوست دارم...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 23:1  توسط ساناز  | 

تو را به جای همه مرداني که نشناختم دوست دارم .


تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .


برای خاطر عطر نان گرم


و برفی که آب می‌شود


و برای نخستین گل‌ها

 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .


تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
 

بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم


میان گذشته و امروز.


از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم


می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم


راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.


تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

 
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
 

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
 
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

پس به نام زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:59  توسط ساناز  | 

در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟!!

عشق من در آینه ایست که هر روز به آن می نگری...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:57  توسط ساناز  | 

اگر می توانستم مجازاتت کنم

از تو می خواستم......

به اندازه ای که تو رو دوست دارم

مرا دوست داشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:55  توسط ساناز  | 

قصه عشقت را ...


به بیگانگان نگو
!!!

چرا که این کلاغهای غریب


بر کلاه حصیری مترسک نیز

آشیانه می سازند؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:51  توسط ساناز  | 

این دیوونه ها هستن داد میزنن دوست دارم

منم دیوونه

داد میزنم دوست دارم

ببینم حرف من دیوونه رو باور میکنی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:50  توسط ساناز  | 

آخه همش من بگم

یعنی تو هیچ نظری نداری؟

مگه میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:49  توسط ساناز  | 

بحث قلدری نیست

بحث راحت شدن خیالمه

به فرض ۳ ماه دیگه گفتی نمیخوام باهات باشم من چیکار کنم ؟؟؟

منطق میگه ببین.بفهم.فکر کن.انتخاب کن

توام ببین.بفهم.فکر کن.انتخاب کن

کار سختی نیست

کاریه که من انجامش دادم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:47  توسط ساناز  | 

تو(شما) بدقولی

میگی میام میبینمت ولی میدونم که... 

خب منم اذیت میشم

تو (شما) که برات مهم نیست

لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا درک کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:42  توسط ساناز  | 

خسته شدم انقد بهت گفتم شما

منم دلم میخواد اسمتو صدا بزنم

چطوری تو میگی ساناز منم دوس دارم بگم..............!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:38  توسط ساناز  | 

امروز وبو خوندی

خوشحالم

ولی بازم حرفی رو که خواستم نزدی

چرا باید زمان بگذره ؟؟؟

زمان بگذره که چی بشه

کاش مجرد بودی اونوقت وقتی حرف از شناخت میزدی درک میکردم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:36  توسط ساناز  | 

خیلی دوست دارم

خیلی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 19:58  توسط ساناز  | 

غريب است دوست داشتن.

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛

به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل

نازک‌تر، ما بي رحم ‌تر.
تقصير از ما نيست؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 19:58  توسط ساناز  | 

فردا قراره وبو بخونه

استرس ندارم

فقط دوس دام با فکر کردن تصمیم خوبی بگیره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 19:27  توسط ساناز  | 

خب من جواب قطعی میخوام

لطفا درک کن

حرف دلتو میخوام

هرچی باشه ناراحت نمیشم

فقط راست بگو...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 19:22  توسط ساناز  | 

صبح زنگ میزنم بهش میگه بانکم نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم الان 6 

 ساعت و یک ربع گذشته خبری ازش نشده...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 16:12  توسط ساناز  | 

آخیش الان فهمید دوسش دارم

راحت شدم

هیچ جوابی نشنیدم ولی خودم راحت شدم 

واقعا ۱دفه ای شد

داشتم سکته میکردم اگه جریان اصفهان رو به یکی نمیگفتم

 به شیما که نمیشد بگم فقط اینو داشتم

راحت شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 19:17  توسط ساناز  | 

بعد از ۱۵روز گفت ببخشید

جالبه...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 20:16  توسط ساناز  | 

 ۳ساعت پیش رسیدیم کرمانشاه

دارم میمیرم

واقعا آدم نامردیه

۱۲روز اونجا بودم

۷روز تنها بودم    

حتی زنگم نزد

دیگه هیچ کاری باهاش ندارم منو باش به خاطر کی رفته بودم

کارتو بهونه میکنی/

اه ...

نمیخوام دیگه

اعصابم خرابه حالم بده

از دست اون آقای ٬ر٬  و  ٬ش٬

مردا همه همینن

من اونو دوس دارم

بقیه واسه چمن

همشون برن بمیرن

اجازه نمیدم کسی بهم بی احترامی کنه

اجازه نمیدم کسی به دوست داشتنم بی احترامی کنه

مرتیکه به تو چه اسم کوچیک من چیه مرتیکه تو کی هستی که میگی عاشق من شدی

اصلا تو چطور به خودت اجازه دادی عاشق من شی

اگه میدونستی م کیو دوست دارم دق میکردی

من هیچوقت به تو دل نمیبندم پس هیچوقت نگو که منو به دست میاری 

حالم واقعا بده

حالت تهوع دارم

سرم درد میکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 9:59  توسط ساناز  | 

دوسسش دارم...

بهش میگم...

رفتیم تو اولین فرصت بهش میگم

حرفشو بشنوم خیلی بهتره  تا انقدر فکرو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 19:55  توسط ساناز  | 

نمیتونم دوسش دارم دست خودم نیست

هیچوقت هیچوقت فکر نمیکردم یکیو دوست داشته باشم که سر زندگیش باشه

قراره ۲۶ام با شیما بریم اصفهان

انقدر دوست دارم ببینمش

انقدر دلم براش تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 16:52  توسط ساناز  |